چندی بود قصد نگاشتن مقالهای را داشتم تا از قافلهی حقیقتجویی که استاد دكتر رضا مرادىغياثآبادى در مقالات دنبالهدار رنجهاى بشرى به راه انداختهاند جا نمانم اما مشغلهی کاری و هزار و یک دلیل و بهانهی دیگر باعث این تأخیر شد تا اینکه خود استاد منت بر سر این حقیر گذاشته و پیشنهاد دادند مقالهی زیر از ایشان را در وبلاگ قرار دهم؛ خالی از لطف نیست که گفته شود به دلیل ترویج دروغ و ریخته شدن قبح آن در فضای مجازی قصد تعطیلی وبلاگ را هم داشتم که بنابر صلاحدید استاد این موضوع به فراموشی سپرده شد. توجه شما را به مقالهی زیر جلب میکنم:

فاشیسم (Fascism) بهخودیخود یک مکتب غالی برای باورمندان بدان نیست؛ بلکه یک مکتب واسط سیاسی برای اعمال سلطه و تثبیت ایدئولوژی و حاکمیت دلخواه است.
فاشیسم تأثیرگذارترین و پرنفوذترین جنبش سیاسی اروپا در فاصله بین دو جنگ جهانی بود. مفاهیم نظریِ فاشیسم را جووانی جنتیله (Giovanni Gentile) با اقتباس و ترکیبی از نظریات مکاتب سیاسیِ پیشین وضع کرد و بنیتو موسولینی (Benito Mussolini) آن را در سالهای 1301 تا 1322 ایرانی (1922 تا 1943 میلادی) در ایتالیا به مرحلهى اجرا در آورد. این در حالی بود که اشکال دیگر فاشیسم در آلمان نازی، اسپانیای عصر فرانکو، یونان و بسیاری از دیگر کشورهای اروپای شرقی و شمالی تا اندازهای به اجرا در آمد و یا به مرحلهى اجرا نزدیک شد. در نظریهى فاشیسم، ایدههای ناسیونالیسم و نژادپرستیِ مبتنی بر آریاییگرایی و سامیستیزیِ کنت دوگوبینو و چمبرلن، قساوت ماکیاولی، قهرمانپروری فردریش نیچه و محرکهای تاریخی و اسطورهای ژرژ سورل با یکدیگر ترکیب شدهاند. این نظریهها به شکلی دیگر در مکتب نازیسم که شاخهای از فاشیسم بهشمار میرود، بسط یافت و با اتکای بر نژاد پاک آریایی و سامیستیزی، یکی از خشونتبارترین فاجعههای تاریخ بشری را به وجود آورد.
هدف سیاسی فاشیسم، استقرار و سلطه یک نظام خودکامه غیر پارلمانی و متکی به تمرکز قدرت در دولت بوده است که با برانداختن سوسیالیسم و آزادیهای فردی همراه باشد.
فاشیسم در جوامعی آمادگی بیشتری برای استقرار و گسترش دارد که ابتذال و جهل و خرافهگرایی جای خرد و تعقل و شکورزی را گرفته باشد.
در اینجا قصد بررسی مکتب فاشیسم و تاریخچهى آن در میان نیست. بلکه منظور آنست که با نگاهی گذرا به روشها و شیوههای فاشیسم برای دستیابی به قدرت، اندکی به خود و پیرامون خود توجه کنیم تا ببینیم ما و اطرافیانی که میشناسیم تا چه اندازه پیرو فاشیسم هستیم و بدون اینکه خود را فاشیست بدانیم، عملاً راه و روش آنان را میپیماییم:
» روشهای فاشیسم برای کسب سلطه
- باور به نظریهى نژاد یا قوم برتر، توسعه مفاهیم و تعلقات نژادی. تلاش برای ترویج اختلافهای قومیتی و برترانگاریِ نژادی پیش از دستیابی به قدرت؛ و دستیازیدن به خشونتهای نژادی و قومیتی، کشتار و قتلعامهای دستهجمعی پس از دستیابی به قدرت.
- ادعای کشوری بزرگ و باشکوه در دوران باستان و سرزمینِ نژادی مشترک. وعدهى احیای آن کشور بزرگ و تبلیغاتِ ملیگرایانهى مبتنی بر نژاد و تبار و فرهنگ یکسان با کشورهای همسایه پیش از تصرف قدرت؛ و ادعاهای ارضی، هجوم نظامی و نسلکشی پس از تصرف قدرت.
- باور به یک مکتب یا ایدئولوژیِ دینی یا ناسیونالیستی. تبلیغِ آشتیجویانهى آن مکتب پیش از رسیدن به قدرت؛ و اجبار بر باوراندنِ آن مکتب و حذف و نابودی ناباورانِ به آن پس از رسیدن به قدرت.
- کوشش برای نفی و نادیدهانگاشتن مخالفان و صاحبان اندیشههای متفاوت، به ویژه پیروان سوسیالیسم و لیبرالیسم به عنوان دو مظهر عدالت اقتصادی و آزادیهای فردی. تلاش برای مدارای ظاهری و گمنام کردن یا بدنام کردن آنان پیش از تصاحب قدرت؛ و نفی خشونتآمیز آنان پس از تصاحب قدرت.
- تبلیغ روحیهى مدارا و آشتی و تفاهم و راهکارهایی برای سعادت بشریت پیش از کسب قدرت، و بروز روحیه خشونتجویانه، متعصبانه و تمامیتخواهانه پس از کسب قدرت.
- تبلیغ و ترویج شکوه و اقتدار گذشتههای دور و روزگاران باستان. ارتجاع و واپسگرایی. نقل عظمت ساختگی، تاریخسازی و مناسبتسازی برای ایجاد غرور ملی و دینی کاذب. با این باور که چنین اعتقاداتی میتواند موجب جاننثاری داوطلبانهى تودههای جاهل شود.
- تحریک احساسات ملی یا مذهبی مردم و فریب آنان با القای روایتها و نقلقولهای مجعول، داستانها و حماسههای ساختگی به عنوان یک پدیدهى واقعی و راستین. با این باور که عموم مردم برای برانگیخته شدن و فداکاری کردن، نیاز به یک محرک احساسی دارند و محرکهای قوی احساسی در واقعیتها پیدا نمیشوند. و نیز با این باور که عموم مردم به دلیل کندذهنی، قادر به تشخیص دروغها از واقعیتها نیستند و تنها عدهای معدود چنین هوش و تواناییای را دارند.
- قهرمانسازی و قهرمانپروری، ترجیحاً از یک شخصیت کهنِ دینی یا ملی یا تاریخی. با این باور که اکثر مردم به دلیل ضعف شخصیت و زبونی مفرط نیاز به یک «شخصیت برتر» و قابل ستایش دارند تا جبران کمبودها و حقارتهای آنان را بنماید.
- دشمنتراشی. با این باور که القایِ وجود تعدادی دشمنان فرضی میتواند موجب واهمهى تودههای فریبخورده از آیندهای مبهم و تیرهوتار شود، و چنین تصوری را ایجاد کند که دشمنانی خطرناک قصد تملک یا نابودیِ همهى داراییهای مادی و معنوی آنها را دارند.
- کوشش برای جلب طبقات محروم و متوسط، وطنپرستان افراطی، متعصبانِ اهل اطاعتِ کورکورانه و جوانان سرخورده و سرگردان به عنوان ابزارهای ابتدایی برای یارگیری و سازماندهی نیروها؛ و ابزارهای نهایی برای گسترش هراس در میان مخالفان و تشکیل گروههای فشار در قالب انجمنها و تشکلهای شبهفرهنگی یا شبهنظامی.
- تبلیغ و ترویج یک نشان یا پرچم ویژه همراه با سابقهتراشی تاریخی برای آن و نیز یک سرود همگانی. کوشش برای جلب احترام و قداستبخشی به آن نشانها. با این باور که فداییان و جاننثاران، در زیر یک نشان یا پرچم و با همراهی یک سرود، بیشتر و بهتر تسلیم و تهییج میشوند و فداکاری میکنند.
- مخالفت با استقلال فکریِ فردی و شکورزی. تشویقِ اطاعت محض و مطیع بودن. همگان میباید همانگونه بیندیشند و عمل کنند که از یک سرچشمهى واحد فرمان داده میشود. احترام و تکریمِ شخصیت فردی و اعطای عنوانها، صفات عالی و امتیازات ناحق به چنین اشخاص؛ و سلب حقوق مدنی و اجتماعی، سرکوب شخصیت فردی، توهین، تهمت، و سلب عناوین و امتیازات به حق از او در صورتی که به شکلی متفاوت از خواستِ رسمیِ حاکم بیندیشد.
در خود بنگریم. تا چه اندازه روحیه و اعمال فاشیستی را در خود و پیرامون خود میبینیم؟ روحیه و روشهای فاشیستی که در پشت نقابها و سخنان و شعارهای زیبای ما پنهان شدهاند و گاه خود نیز از آن بیخبریم.

» برای آگاهی بیشتر بنگرید به:
-
آشوری، داریوش، فرهنگ سیاسی، تهران، انتشارات مروارید، 1354
-
اکو، اومبرتو، فاشیسم ازلی- چهارده نگاه به پیرهن سیاهها، ترجمهى محمدرضا فرزاد، در: مجلهى بخارا، ویژهنامهى اومبرتو اکو، شمارهى 52، تابستان 1383، ص 469 تا 474٫ (از آقای مهدی فتوحی برای راهنمایی و ارسال این منبع سپاسگزارم).
-
بشریه، حسین، جامعهشناسی سیاسی، تهران، نشر نی، 1379٫
-
توماس، هنری، و دانالی توماس، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمهى احمد شهسا، چاپ هفتم، تهران، انتشارات ققنوس، 1383٫
-
قادری، حاتم، اندیشههای سیاسی در قرن بیستم، تهران، انتشارات سمت، 1380٫
-
کریژل، بلاندین، درسنامههای فلسفه سیاسی، ترجمهى عبدالوهاب احمدی، تهران، انتشارات فرهنگ و اندیشه، 1380٫
-
گیبون، ادوارد، انحطاط و سقوط امپراتوری روم، ترجمهى ابوالقاسم طاهری، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1370٫
-
لیگبرت، آداردیس، جایگاه فاشیسم در تاریخ اروپا، ترجمهى حشمتالله رضوی، انتشارات کیهان، 1371٫
-
ناطق، ناصح، ایران از نگاه گوبینو، تهران، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1364
برچسبها:
مقاله،
رضا مرادىغياثآبادى